شهاب الدين احمد سمعانى

352

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر غابت شموس شواهدى لمّا شهدت جمالكم * فمليت من فرط السّرور اذا افترضت نوالكم 28 بيت ساقيا مَىْ ده كه جز مَىْ نشكند پرهيز را * تا زمانى كم زنيم 29 اين چرخ رنگ‌آميز را مُلكت آل بنىآدم ندارد قيمتى * بندگى بايد نمودن ملكتِ پرويز را زاهدان و مصلحان مر جنّت و فردوس را * وين گروه لا يبالى جام عشق‌انگيز را اهل دعوى را مسلّم باد جنّات النّعيم * رطل مىبايد دمادم مستِ بيگه‌ْخيز را جان ما مَى را و قالب خاك را و دل ترا * وين سر پندارِ پُروسواس تيغِ تيز را فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً ، الآية . همچنان‌كه صرّاف زر را بر تختهء تصرّف ريزد ، خليل الله نقد فطرت بر تختهء فكرت ريخته بود ، قراضهء ستاره و درم ماه و به درهء آفتاب در پيش خرشيد خلّت نفايه ديد ، از همه روى بگردانيد . همى على الفتوح صرف توحيد در كاس تجريد بريد ساقى تأييد از حضرت عزّت مختوم به ختام دولت در رسيد . اشارت به اين شربت از مقام خلّت كدام بود ؟ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ ، الآية . آورده‌اند كه چون مادر ابراهيم را طلق بگرفت و هنگام آن آمد كه اعجوبهء قدرت از ستر غيبت 30 به صحراى فطرت آيد عالمى به طلب او برخاسته بودند تا چگونه هلاكش كنند . و سنّت اين است كه هر كجا كه سرّى آشكارا خواهد شد ، عالمى به خصمى برخيزند . نمرود فرمود كه : هر كجا كودكى از مادر به زمين آيد سرش ببرّيد ، ليكن قدرة التّقدير 31 عطّلت كلّ التّدبير الهارب ممّا هو كائن فى كفّ الطّالب الهارب . به تغلّب كشندهء خود را نتوان كشت . شير قدرت چون از بيشهء ارادت به مرغزار مشيّت در خراميد ، روباه لنگ بر ارباب تدبير 32 زهره ندارد كه بجنبد . نمرود آزر را وصيّت كرد كه گرد عيال خود مگرد ، ليكن اذا جاء القدر عمى البصر . اى نقاش حكم و قدر تا چه نقش خواهى كرد بر زر وجود . آزر در خانهء خود آمد با عيال ببود ، نعم للّه درّك ، سلطان ازل را معزول نتوان كرد . الازل لا ينازع و الحكم لا يكابر . آن درّ بىهمتا / a 117 / از صدف صلب آزر ، من بين فرث الكفر و دم الشّرك ، به حقّهء رحم مادر آمد . سبحان من اودع اللطيف من الكثيف 33 و النفس فى الخسيس . اى نمرود اكنون كه ما درّ بحر لطف خود به قرارگاه خود رسانيديم ، صدف ترا و تو صدف را ، چون وقت آن آمد